قصه درختی که خوابش می آمد

به درخت گفتم: « هی، درخت خوابالو! خمیازه نکش. امشب، شبِ یلداست. »
درخت سرش را تکان داد و گفت: « هوووم… چی گفتی؟ یعنی پاییز تمام شد؟ فردا زمستان شروع می شود؟ »
گفتم: « من امشب خوابم نمی برد. برایم قصّه بگو. »
گفت: « هووووم… چی گفتی؟ قصّه؟ »
گفتم: « بله قصّه. حوصله ام سر رفته است. زود باش. »

8,000 تومان

جزئیات کتاب

صفحات

24 صفحه

انتشارات

پیدایش

زبان

فارسی

ISBN

978-600-296-061-0

درباره نویسنده

فرهاد حسن زاده

درختی که فرهاد حسن زاده قصه اش را تعریف می کند در تمام طول کتاب خوابش می آید. درخت هی می خواهد قصه بگوید ا ما خوابش می بردو فصل ها عوض می شوند. احتمالا به خاطر همین است که نویسنده کتاب می گوید درخت با اینکه پا ندارد حرکت می کند تغییر می کند، در حالی که بعضی از آدم ها هیچ حرکتی نمی کنند.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “قصه درختی که خوابش می آمد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *